تبليغاتX
کافیه!
کافیه!
محلی برای تمدد اعصاب!
 

gaj 

 

من دوست دارم کتابامو بذارم رو هم و از اون ها به جای صندلی استفاده کنم!

من دوست دارم کتابمو بخورم!

من دوست دارم کتابمو پشت و رو بذارم روی میز.

من دوست دارم کتابامو بندازم تو سطل زباله!

من دوست دارم کتابمو نخونم!

 

پینوشت۱:به تو چه ربطی داره؟!

پیوشت ۲:

پینوشت۳:چه حسن تصادفی!امروز اینجا یه سالش شد!میگن اگه توی ۱۲ ماه ۱۲ بار آپ کنی خیلی کلاس داره!

ارسال در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط چارلی

چند شب پیش،وقتی صدای رعد و برق تو اتاقم پیچید احساسش کردم.احساس کردم ولی به روم نیوردم.

پریشب وقتی بوی جلد نو و کتاب تازه زد زیر بینیم دیدمش.دیدم ولی رومو کردم اون ور.

دیروز وقتی عطر خاک بارون خورده اومد تو اتاق باهام حرف زد.باهام حرف زد ولی جوابشو ندادم.

امروز وقتی تقویم ساعتم رو نگاه کردم بهم خندید.خندید و من یه آه بــــلـــــنـــــد کشیدم!

***

پینوشت ۱:وقتی خودت خوب میدونی بلاگفا شوتت میکنی بیرون واسه چی توی ورد نمی نویسی آخه؟!

پینوشت ۲:آپم 3 بار پرید!

پینوشت۳: خیلی بیشتر از اینا بود.

ارسال در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط چارلی
داستان مورد علاقه ی بچگی های من!لطفا بعد از افطار بخوانید!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط چارلی

چنگیز خان مغول!

امیدوارم در صحت و سلامت باشی.هولاکو جان چطورند؟آقای تیمور؟وضعیت پایشان بهتر است؟

آقای مغول!تو که ایران را به خاک سیاه نشاندی و به قول جوینی:" آمدی و کندی و سوختی و کشتی و بردی و رفتی!" تو که آبادی ها را ویران ، صنعت و کشاورزی را نابود و دارایی ها ی ما را غارت کردی.تو که مردم کشور مارا زنده زنده سوزاندی و از آن انسان ها کباب سوخته ای  بیش باقی نگذاشتی.آری تو!چنگیز خان،سردسته ایلغار مغول...میخواهم با تو درد دل کنم!

راستش را بخواهی اوضاع اینجا کمی غیر عادی است.احساس میکنم دوباره سایه ی تو روی ایران عزیز من افتاده یا...بهتر است بگویم خودش را انداخته!

آقای مغول تو آدم بدی بودی.اما من حدس میزنم آن همه غنیمتی که بردی از نظر مادی،انگشت کوچکِ مبلغ فروش نفت و گاز ما در این چند سال اخیر نمیشود!

آن کتابخانه های ما را که لنگه اش در دنیا وجود نداشت به آتش کشیدی.جوانان ما را بیشرمانه کشتی و زنان ما را اذیت کردی.اما مغول!وقتی از کشورت به سرزمین من لشکر میکشدی،کاری با دماوند من نداشتی!مطمئنم وقتی از کنارش عبور میکردی سرت را بالا گرفتی و چند لحظه ای به آن خیره شدی.به عظمتش چشم دوختی و آن قدر نگاه کردی تا این که اسبت تو را از کنار او دور کرد.

مغول عزیز!خبرش به گوشم رسیده که دماوند ما،مظهر اقتدار این زمین در دست آسفالت بوده! و با شکایت چند سازمان کوهنوردی و محیط زیست،فعلا پروژه آسفالت کردنش متوقف شده!فکرش را بکن،کاری که حتی تو نکردی!

البته در این زمانه ذهن خلاق ما صد ها برابر از تو بهتر کار میکند.مثلا تو بنا های تاریخی را میسوزاندی،اما ما قلعه های باستانی را به رستوران تبدیل میکنیم تا مردم از آن لذت ببرند!کف کردی ای مغول؟!

خود من به شخصه در فکر اجرای پروژه ای هستم که در آن چادر هایی به کمک ستون های تخت جمشید برپا کرده و آن ها را به مردم بی خانمان احداث کنیم!نظر تو چیست؟

فکر میکنم کوروش کبیر را میشناسی.همان که تیمور لنگ،از وابستگان تو، او و فردوسی را ستایش کرده.البته فردوسی که دیگر شاعر ما نیست!فقط کتاب با ارزشش و جسم پاکش در کشور من است.فکر میکنم ملیت فرانسوی گرفته،درست نمیدانم!مثل مولانا که به خاطر سرودن مثنوی معنوی به زبان ترکی،اقامت ترکیه دارد!بگذریم.در مورد کوروش با تو صحبت میکردم.گفته اند سقف آرامگاهش نم کشیده و ضمنا هنگام مرمت،بخشی از بنا خراب شده است.تعجب نکن مغول،چشم هایت هم این چنین گرد نکن!تا چند وقت دیگر کل آرامگاه زیر آب میرود و آن وقت هیچکس نمی فهمد هنگام مرمت  آسیب دیده!

چنگیز وحشی عزیز!موارد دیگر را بیخیال!خودت برو و راجع به آنها تحقیق کن.در هرصورت از همدردی تو ممنونم!کاش سبک میشدم!

----------------------------------------------------------

پینوشت ۱:فکر میکنم بتونین حدس بزنین کدوم موارد واقعیه و کدوم ها تخیلی.شاید هم نتونین؟!

پینوشت۲:امتحان ها تموم شد؟من که به موقع آپ کردم!

پینوشت ۳:پیشنهاد میکنم حتما همشهری جوان این هفته رو بخونین.

 

ارسال در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط چارلی
 

من زنده ام!

 پینوشت۱: یعنی فکر می کنم این طور باشه!

پینوشت ۲: فقط امتحانا تموم شه...چنان آپی کنم که خوندنش ۶   روز طول بکشه!

پینوشت ۳ : من!

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط چارلی

در استوا سطح زمين با سرعت 40000 كيلومتر در هر 24 ساعت حركت مي كند. اين سرعت حدود 1040 مايل در ساعت يا 1670 كيلومتر در ساعت است. اين محاسبه با تقسيم محيط زمين در استوا (حدود 24900 مايل يا 40070 كيلومتر) بر تعداد ساعات يك شبانه روز ...

نه!حوصله این مزخرفات رو ندارم!

کسی میدونه کره زمین با سرعت ثابت میچرخه یا نه؟من که نمیدونم!تنها چیزی که میدونم اینه که سرعت چرخش زمین امسال خیلی زیاد بود!خیلی زیاد

امسال برای خیلی کار ها و چیز ها آخرین سال حساب میشه.برای زیاد درس نخوندن،برای جادوگران زیاد از حد ، برای پیش خاله نشستن،برای اول دبیرستانی بودن ، برای زندگی در سال 1387 و ...!

                                                            ****

نمیخوام! دوس ندارم!قبول دارم دلم برای عید و ور رفتن با پیک شادی! و هفت سین تنگ شده اما روز های بعد از عید همیشه برای من یه حس نسبتا بدی داشته.حس تموم شدن خیلی چیز ها.

کی باورش میشه امروز 26 اسفند باشه؟

                                                            ****

خدایا!به خاطر همه چیز ازت ممنونم!به خاطر این که یک سال دیگه به خوبی گذشت و من هنوز نفس میکشم!

به خاطر این همه چیز های خوبی که  به من دادی ازت تشکر میکنم!اما...

خدای مهربون!یه خواهشی داشتم...

میشه...میشه یه خورده آروم  تر برونی؟!میدونم کنترل از دستت در نمیره اما احساس میکنم زمین و زمان ترمزشون بریده!من نمی خوام انقدر زود بگذره!باور کن نمی خوام!خدایا!

من نمی گم دنیا رو وایسون تا من پیاده شم!فقط میگم... میشه یه مدت ترمز کنی؟!!

پینوشت۱:عید همه تون مبارک!

پینوشت۲:اگه معلم انشام اینو میدید میگفت ارتباط بین جمله هات صفره!

پینوشت ۳:فقط میخواستم یه آپ راجع به عید اینجا باشه.

پینوشت ۴:جیمز کوچولو!شیره!!

پینوشت ۵: همین!

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط چارلی
 

نوستالوژی یعنی هر وقت نون باگت ببینی نا خودآگاه لبخند بزنی و یاد اون موقع ها بیفتی که تا آرنج میرفتی تو نون تا خمیرشو بخوری!

نوستالوژی یعنی فیلم کلاس چهارمتو ببینی که توش داشتی فیلم ۷ سالگیتو میدیدی و اون موقع با خودت فکر میکردی چه قدر بچه بودم،و الان هم فکر کنی چه قدر بچه بودم!

نوستالوژی یعنی وقتی معلم اجتماعی کتاب های راهنمای انتخاب رشته رو میاره تو کلاس هیچ کاری جز کشیدن یه آه از دستت بر نیاد!

نوستالوژی یعنی...!

مرسی از دعوت برادر زاده عزیزم!

آقا ما که کسی رو نداریم ازش دعوت کنیم!هر کی خواست یه آپ نوستالوژی بکنه!اصلا از داییم و مهران دعوت میکنم!باشد تا دوباره با همین موضوع آپ کنن..!

ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط چارلی
 

فقط یه جمله!

انسانیت خصلت خوبی است که انسان ها فاقد آن میباشند!

 

پینوشت ۱:کی گفته فعل می باشم می باشی می باشد غلطه؟! 

پینوشت ۲:جادوگران خیلی تو زندگی عادی پیشروی کرده.حتی چند وقت پیش تو امتحان اجتماعی به جای درونی کردن ارزش ها ،داشتم می نوشتم ارزشی کردن درون ها!از اعصاب خوردی های معمولیش که بگذریم...

پینوشت ۳:واقعا ارزششو داره؟

پینوشت۴:فقط برای این بود که زیاد خاک نخوره!

ارسال در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط چارلی
نمی دونم کتاب های لیمونی اسنیکت رو خونید یا نه؟نویسنده بچه های بدشانس رو میگم.یه مجموعه 13 جلدی که تازه آخرین جلدش رو تموم کردم.(فکر میکنم این اواخر چاپ شده)کتاب قشنگیه اما فقط برای افرادی که اعصاب قوی دارند!در نتیجه اصلا به درد من نمیخوره!هر کتاب حدودا 13 فصل داره.13*13 میشه 169.این آقا هر فصل رو با این مضمون شروع میکنند:بهتره کتاب رو نخونید و برید یه کتابی که خوش حال کننده است بخونید چون سرنوشت این بچه ها اصلا شادی آور نیست و هزاران مطلب ناامید کننده میگن که شما رو قانع کنند این کتاب رو نخونید. به عبارتی این آقا بیش از 169 بار این حرف رو تکرار کردند اما...

اما من واقعا نمی دونم چرا به توصیه این آقا گوش نکردم و از همون جلد اول این کتاب رو کنار نذاشتم؟!واقعا نمیدونم!

به هر حال منظورم این بود که اومدم با یه آپ تکراری!میخوام بگم دیگه حوصله نوشتن ندارم و وبلاگ نویسی کار بیخودیه!به همون علت که اون کتاب رو تا آخر خوندم الان دارم این وبلاگ رو آپ میکنم و اصلا حوصله ندارم!

پوووف!

یه متن بزارم؟!

فردی از مرد پرسید:به نظر تو گورخر،سیاه است با خط های سفید یا سفید است با خط های سیاه؟

مرد کاغذ و قلمی دراورد و بعد از نوشتن چند معادله ریاضی گفت:فکر میکنم سیاه است با خط های سفید.

روز بعد از زنی پرسید: :به نظر تو گورخر،سیاه است با خط های سفید یا سفید است با خط های سیاه؟

زن در حالی که میز صبحانه را سریع جمع میکرد گفت:بنظرم سفید است با خط های سیاه.

چند روز گذشت و فرد که از پاسخ این سوال نا امید شده بود پیش کودکی رفت.سوال را برای او تکرار کرد.

کودک کمی فکر کرد.سرش را خاراند و خنده کنان گفت:این که معلوم است!گورخر صورتی است با خط های سیاه و سفید!

 

وای من چه قدر هنرمندم !

پینوشت:به دل نگیرید!اثرات مشق زیاده!

 

ارسال در تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط چارلی

در مدرسه!

ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه.صف ناهارخوری مدرسه خالیه خالی.

من و سه تا از دوستام با اعتماد به نفس کامل سینی و قاشق چنگال برمیداریم و میریم که یه چلوکباب چـــرب! از آشپز گرام بگیریم.

مسئول آشپزخانه(در واقع هیچ کاره!):چندمین؟!!!

ما:اول!

- نمیبینین ۲۰ دقیقه مونده؟!سینی هاتون رو بزارین برین!

-ولی...صف که خالیه...

- گفتم برین بیست دقیقه دیگه بیاین!

بیست دقیقه بعد صف ناهارخوری از در بیرون زد و تا راه پله(حدود ۱۵ متر اون ور تر)ادامه یافت!

یکی از دوستام:یاسی؟میبینی؟بعد تو هی از ایرانی ها دفاع کن!آی کی یو در حد برنج!اگه همه، تیکه تیکه  ناهار میگرفتن تا این جا صف نمیشد.من هی میگم اینجا جای موندن نیست!

من:تو باز بل گرفتی؟!

- راست میگم دیگه!یه نگاه به خودمون بنداز!داریم با مقنعه مشکی تو جایی که همه دخترن میریم این ور اون ور!تازه کلی باید "خانومم حجابتو رعایت کن!" هم بشنویم!

من:میشه بیخیال شی؟!حالا همین یه عیبو داره ها...

- نفست از جای گرم بلند میشه!بزرا من دیپلمم رو بگیرم!میرم تازه زندگی میکنم!

روز بعد-من و یکی از آشنایان در ماشین

ما هلک هلک به سمت جلو رفتیم و ماشین دیگه ای هلک هلک جلوی ما پیچید!

- فلان فلان شده مگه کوری؟!نمیبینی من دارم میام؟!

آشنای ما:واقعا که!همه ی ایرانی ها نفهم بیشعور ..... ــــَ ند!دیدی بی ادب چه جوری رفتار کرد؟!اصلا ما فرهنگ نداریم!ما کالچر! نداریم! خانوم برو اون ور دیگه!سرشو میندازه پایین میاد!قییییچ!شلپ!(صدای تیک آف و پاشیدن آب روی چندین پیاده!)

چند روز بعد پیش یکی از دوستان دور!

- شکلات میخوری؟نه؟خرچ!(پوستشو کند!) چلق(انداخت بیرون)

من:چرا انداختی بیرون؟!

- گیاخاک میشه باب!

- مگه نمی گفتی تهران به خاطر همین چیزا آلوده میشه؟!

- هام هام!(افکت شکلات خوردن-آخر اهمیت دادن به حرف من!)

سر زنگ فوق برنامه

-باید اخلاق ما ایرانی ها اصلاح بشه!این همه معطل کردن افراد باید از بین بره.این که همه چیو برای خودمون میخوایم باید اصلاح بشه!خوب زنگ خورد!شما این جا بمونین تا پاورپوینت تموم نشده نرینا!فردا می بینموتون!

ما:

-----------------------------------------------------------

در کل، می خوام بگم ایران خیلی جای کار داره!ما ها،ایرانی ها،اگه بخوایم میتونیم درستش کنیم.

یه نگاه به امارات(دبی)بکنید.10 ساله 15 برابر ایران 7000 ساله پیشرفت کرده!مشکل از فرهنگ نداشته ما نیست.از خود کم بینیمونه!ما هر کاری که بخوایم می تونیم بکنیم.فقط باید بخوایم و ایرانو هر جوری که هست قبول کنیم تا بتونیم در آینده نزدیک بسازیمش.ما میتونیم اینجا بمونیم همین جا کار کنیم به جای این که بریم به یه کشو اروپایی و گارسون و پیشخدمت بشیم!

این آهنگ یاس با یه گروه دیگه است. بخونینش!

به حرمت اون پلاک شهیدی که هنوزم خاک ایرانش حماسه می سازه نزار به ویرانه بکشه مرز و بومت

عرق ملی رو دوش ما هست و بوده

دفترچه تاریخ و بردار و ببین

بوده تاریخ ایران مثل الماس و نگین

ما بچه های همون نقشه هستیم

که پشتوانه مونه به تخت جمشید

ایران وطنته غیرت کجاست ها؟

تو باید باشی واسه ایران سکان دار

یادت باشه فردوسی اشعارو با عشق

می داد به ایران و اکثر نقاطش

کوروش کبیر ایران گل سر سبدو ساخت

همین جا هم مرتمل می دونن مقبره اش کجاست

چیه منو تو کم داریم از بزرگامون؟

نگو این تمدن داره مال بزرگامون

* تو هم پاره کن اون بلیت لامصبو

گوش بده به حرفای من لااقل نرو

اونی که گذاشت رفت ببین توبه کرد داداش

خروج تو هم از ایران مثل تف سر بالاست


 

به دنیا اومدی چون این ایران ایران توست

 وگرنه شناسنامتو بگیر سیاهش کن

ایران چوبدستی پرچمش دست میخواد

بیا داوطلبانه بریم زیر سختی ها

ایران سپر داره بگو سپرش ماییم

بیا از داخل ایرانو نگهش داریم

می خوای بزاری بری؟مدیونی به خاکت

باید این جارو بسازی هرجوری که باشه

میگی که تو آدم خیلی خاصی هستی

پس باید پای وطنت وایسی پس چی؟

وجدانت کجاس که پشت کنی به کشورت

این جوری راضی میشی به خودکشی ملتت

خودت بیا وظیفه تو همینه

باید وجوتو تقدیم کنی دو دستی بش

نه که یادت بره تویی تنها دسترنجش

باید ازحفظ باشی هر 5 حرفش

-----------------------------------

پینوشت:اعصابم خورده!به خاطر پرش های زیاد و پردازش های کم ببخشید!برای این موضوع خیلی موضوع تو ذهنم بود که نشد...حوصله مانور نداشتم!فقط میخواستم بگم همین جا میمونیم و این جا رو آباد میکنیم!تمام! 

پینوشت ۲:تولد یکی از دوستام مبارک!

ارسال در تاريخ جمعه سوم آبان 1387 توسط چارلی